تبليغاتX
والفجر8

برای دیدن پروفایل من اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شـــده در چهارشنبه 1391/02/13ساعــت0:0 تــوسط عاشق شهدا |
ای شهید

ای شهید، ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای!

      دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش...

"سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی"

+ نوشته شـــده در چهارشنبه 1391/02/13ساعــت0:0 تــوسط عاشق شهدا |
پارک بچه های شهدا

پارک بچه های شهدا

 

"همیشه با خودم فکر میکردم فرزندان شهدا خیلی با ما بچه هایی که پدرمون نه رزمنده بوده نه جانباز متفاوت اند احساس میکردم خدا یه نوری رو توی وجودشون روشن کرده که باعث میشه در برابر مشکلات و سختی ها دوام بیاورند. چند وقت که گذشت و من کمی بزرکتر شدم از بس بعضی  آدمها گفتن فرزندان شهدا رو سپاه هواشونو داره، بهشون حقوق میده، توی دانشگاه ها سهمیه دارند، بهشون راحت مجوز هر کاری رو میدن و کلی خوش بحالشونه نظرم نسبت به فرزند شهدا عوض شد تا این که دست تقدیر من با یه فرزند شهید آشنا شدم.

برعکس من اون به شدت آروم بودو جواب سوال های متعددی که من از پدرش می پرسیدم حرف خاصی برای گفتن نداشت."

یه روز ازش پرسیدم:

*فکر میکنید فرق بزرگ شما، که پدرت شهید شده با من چیه؟

 یه لبخندی زد و گفت همیشه ممکنه تو دلت بخواد یه کاری رو که کردی پدرت نبینه و نفهمه اما ما بچه شهیدا هیچ وقت نمیتونیم کاری کنیم که بابامون نبینه و نفهمه

با خودم فکر کردم راست میگه چقدر سخته آدم نتونه اشتباهاتشو از باباش پنهان کنه

*پرسیدم ، تا حالا شده خواب پدرتونو ببینید؟

  با حسرت گفت: نه هیچ وقت

* از پدرتون خاطره ی مشترکی دارید (چیزی از پدرتون یادتون هست)؟

 ایندفعه آه کشید و گفت: نه هیچ خاطره ای از پدرم یادم نیست خیلی کوچک بودم که پدرم آسمانی شد و من فقط یک عکس با پدرم دارم فقط یک عکس...

بعد ادامه داد خیلی از دوستان پدرم هم رزماشون و خانوادم برام خاطرات پدرم را تعریف کردند همه ی آنها رو براتون تعریف میکنم اما یه جای خاص.

 ازش پرسیدم کجا برام تعریف میکنید؟

 گفت : تو پارک بچه شهیدا

*تعجب کردم پرسیدم کجا؟پارک بچه شهیدا دیگه کجاست؟؟

 این بار خنده ای کرد و گفت بهشت زهرا گلزار شهدا

"سیزده بدر بود وقرا بود من به جای پارکی که هرساله میرفتم جهت استفاده از طبیعت به همراه دوستم به پارک بچه های شهدا برم وقتی به اونجا رسیدیم دوستم با لبخند بهم گفت به پارک شهدا خوش آمدید و بعد منو به سنگی که اسم پدرش را روی آن نوشته بود راهنمایی کرد و گفت این هم پدر من."

وی ادامه داد و گفت: ما که بچه بودیم با بقیه خانواده های شهدا تو خونه های سازمانی زندگی میکردم پنجشنبه ها برامون اتوبوس میگذاشتند  و مارو می آوردند بهشت زهرا سر خاک پدرامون ما از همون بچه گی با پدارامون حرف میزدیم و بازی میکردیم و.. روز پدر که میشد هممون می آمدیم بهشت زهرا و به پدرهامون روزشونو تبریک میگفتیم همین کار بنیان برنامه ی پدران آسمانی شد که بعد از آن هرساله روز تولد حضرت علی ما در بهشت زهرا مراسم پدران آسمانی رو برگزار میکردیم.

*به نظرت چطوری میتونی راه پدرتو ادامه بدی؟

الان دوره زمون جنگ و جبهه و تیر و خمپاره تموم شده من فکر میکنم با تخصصم و تلاش علمی و مدیریتی که میشه در بخشهای مختلف کرد میتوانم راه پدرم رو ادامه بدم البته در زیر سایه آقا امام زمان و ولایت

* غمگین ترین چیزی که از پدرتون براتون تعریف کردن چی بوده؟

 پدرم فرمانده بزرگی بوده همه میگفتند اعجوبه  ی بزرگی بوده پدرم قبل از شهادتون جانباز شده بودن و یک دستشون از دست داده بودن اصلا قبل ازدواج با مادرم جانباز شده بودند کشور عراق خیلی از پدرم و کارهاشون کلافه شده بودن پدرم یک روز به یکی از دوستاش و همرزماشون میگن که میدانم من به زودی شهید میشم و چیزی از من جز پوست و استخوان باقی نمی مونه و شما مجبور میشید به جای من یه کیسه از تکه های استخوانم تحویل خانوادم بدید. بعد از این حرف چند روزی نگذشت که همون چیزی که پدرم برای دوستشون تعریف کردن اتفاق افتاد و پدر به مقام بلند شهادت رسیدن و فقط از ایشان فقط چند تیکه استخوان و گوشت و... باقی موند اما اون چیزی که منو غمگین میکنه اصلا خاطره و حادثی از پدرم نیست اون خوابی که مادر بزرگم (مادر پدرم) دیده بودند و بعد حرفی که ایشان زده بودند.

مادر بزرگم خواب میبند که در یک مراسم بزرگ به خانواده شهدا اعلام میکنند که دیگر برای حفظ ایران و انقلاب احتیاجی به شهداتون نداریم و میتونید شهداتون رو پس بگیرید. مادر بزرگم در خواب و ساعت ها بعد از بیداریشون گریه کردند و گفتند:

(( من چی رو پس بگیرم؟؟ مگر از پسر من جز چند تکه استخوان چیزی باقی مونده که من پس بگیریم))

این نگرانی مادر بزرگم و بقیه خانواد های شهدا ازحفظ انقلاب و اسلام وایران و نگه  نداشتن حرمت خون شهداست که منو غمگین میکنه

* خاطره ی خوبی هم از پدرتون دارید که وقتی میشنوید و براتون تعریف میکنند خوشحال بشید؟

هرچیزی که از پدرم برای من تعریف میکنند من به شدت خوشحال میشم و به پدر افتخار میکنم

اما وقتی مادر بزرگم و عمو هام از کو دکی پدرم و شیطنت هاشون تعریف میکنند که ساعت ها در کوچه های تنگ و تاریک منتظر میمونده تا یکی از دوستانش رد بشه و اونو بترسونه به شدت منو به خنده میندازه

یا این که اصلا جانبازیشون مانع هیچ گونه فعالیت هاشون نشد نه ازدواجشون نه کمک به مادر و همسر و نه جنگیدن

 مادر بزرگم برایم تعریف کرده بود که در ایام فاطمیه و محرم در خانه یشان مراسم عزاداری و روضه برگزار میشد و پدرم یکی از فعال ترین افراد در سیاه پوش کردن کوچه و خانه بود با این که یه دست نداشتن به راحتی از درخت و تیرها بالا میرفتن و پرچم عزای حسینی را برپا میکردند.

* سخن آخر؟

 ما بچه شهیدا که حرمت نداریم اما تورو خدا حرمت خون شهدا را زیر سوال نبرید و با کارها ، رفتار ها، عقایدتون اشک مادران شهدا را در نیاورید   

عاطفه مژده

+ نوشته شـــده در چهارشنبه 1391/02/27ساعــت18:0 تــوسط عاشق شهدا |
مادر
مادر...
زیباترین سروده ی هستی

 و ای مظهر خوبی ها

       تو را از قصه های مادرانه ی شب و روزهای کودکی می شناسم


+ نوشته شـــده در شنبه 1391/02/23ساعــت18:0 تــوسط عاشق شهدا |
لحظه ای که کمیل جنازه پدر را دید

شهید رضوان‌خواه

جنگ‌ها در طول تاریخ این را کاملا اثبات کرده که یک روز شروع و یک روز هم پایان می‌پذیرد. اما آنچه باقی می‌ماند اثرات آن است که برجامعه تا سالیان سال باقی خواهد ماند. چه بودند پدرانی که حلاوت شنیدن کلمه «بابا» از زبان فرزندانشان. و چه فرزندانی هستند که فرصت حتی لحظه‌ای راه رفتن با پدر را بر دل های خود به یدک می‌کشند.

 خدا گفت: "چشم هایت چه زیباست."

 همان چشم هایی که منتظرند.

 منتظر بابا

 که روزی با آقا بیاید ...

 آنچه پیش روی شماست خاطره‌ای کوتاه از روز تشییع پیکر شهید حسن رضوان خواه به زبان همسرشان است:

 هنوز گریه‌ام نمی‌آمد. شاید هنوز باور نداشتم. شاید صبوری حسن مرا هم صبور بار آورده بود. زن‌ها پچ‌پچ می‌کردند که «یکه خورده.» کمیل را پیراهن مشکی پوشاندم و رفتیم لنگرود. جنازه‌های شهدا را برده بودند وادی آن جا.

... پیکر حسن را گذاشتند توی آمبولانس که بیاورند گل‌سفید. کمیل بغل جنازه ایستاده بود و ماتش برده بود. عکسی که از آن روز دارم، این را خوب نشان می دهد. دستش را گذاشته کنار تابوت و زل زده به دوربین. خودش می گوید آن تک صحنه-مبهم- یادش است.

بغلش کردم و داخل آمبولانس نشستیم. توی راه زد زیر گریه. نمی‌دانم با آن سنش فهمیده بود که این جنازه‌ی پدرش است یا نه؟ حسن را به رسم تشییع، بردیم خانه‌ی پدری. جای سوزن انداختن نبود. خواهرهای حسن شیون می‌‌کردند. عزیز ناله می‌‌زد. آقاجون انگار از خیلی قبل‌ترها می‌‌دانست، آرام و بی صدا اشک می‌‌ریخت. مردم داخل حیاط را پر کرده بودند. عزاداری می‌کردند؛ جوری که انگار عزیزترین کس‌شان را داده باشند. بعد حسن را روی دست بردند مسجد. همان مسجدی که چهار سال پیش جشن ازدواج‌مان را تویش گرفته بودیم.

حسن را بردند سردخانه. ما هم دنبالش. دوستانش گفتند از پهلو زخمی‌ شده بود، اما همین‌طور به هدایت نیروهایش ادامه داده تا این‌که دوباره چند ترکش به پهلو و قلبش خورده. یک طرف بدنش اصلاً جای سالم نداشت. پر از ترکش بود. گذاشتندش روی سکوی سردخانه. من هم نشستم. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم تنها توی سردخانه‌ام. هیچ کس نبود. مانده بودم چه کار کنم. پیکر کفن‌پوش حسن جلویم بود. ترسیدم، اما ناخودآگاه رفتم طرفش. به صورتش دست کشیدم. باهاش حرف زدم:

_ بلند شو کمیلت همین جا بیرون وایساده. زینبت توی بغل برادرته؛ نمی‌خوای ببینیشون؟ تو که زینب رو خیلی دوست داشتی! ...

شهید رضوان‌خواه

شاید حسن مثل همیشه داشت شوخی می‌کرد. شاید همین الان یک‌دفعه از خواب پا می‌شد و به رسم شوخ طبعی اش می‌زد زیر خنده، اما هرچه تکانش دادم، هر چه صدایش کردم، جوابی نداد.

از سردخانه که آمدم بیرون، فقط می‌لرزیدم. هنوز گریه‌ام نمی‌آمد. دستانم را جلوی صورتم گرفته بودم. وقتی به صورت حسن دست کشیده بودم، انگار حس عجیبی توی انگشتانم مانده بود. همین‌جور به انگشت‌های قرمزم نگاه می‌کردم: خدایا آیا این خون حسن است؟ این خون مرد من است؟ ناگهان یکی رشته‌ی افکارم را پاره کرد: بیا دست‌هات رو بشور. فریاد زدم: نه ... نه ... می‌‌خوام این رنگ روی دست‌هام بمونه .... این خون باید بمونه. ناگهان بغضم ترکید.

نمی‌خواستم بیرون سردخانه گریه کنم، اما نشد. مثل کودکی بودم که یتیم شده باشد. نساء پیشم بود؛ همسر محمد اصغری‌خواه. دل‌داری‌ام ‌می‌داد. می‌خواست آرامم کند. اما نمی‌توانست. متوجه نبودم. چیزی از حرف‌هایش نمی‌شنیدم. نسا آن روز عکس می‌گرفت. بعداً که عکس‌ها را آورد، دیدم توی سردخانه ازم عکس انداخته. آقاعلی‌اکبر، محمود، محمد و یوسف، کمیل و زینب را بغل کرده بودند و دور پیکر را گرفته بودند. زینب را یکی رفته بود از خانه آورده بود، با همان لباس معمولی و پستانک آویزان. ...

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 1391/02/14ساعــت15:31 تــوسط عاشق شهدا |
شهدای گمنام آرزوی یک نوجوان را اجابت کردند
 هفتم خرداد سال 88 شهرستان لالی خوزستان میزبان دو شهید گمنام دفاع مقدس بود، شهیدانی که درد نامه‌ی یک نوجوان بختیاری را شنیدند و به دعوت او و اهالی شهرستان لبیک گفتند.

شهدای گمنام

‌ نوجوان بختیاری در گوشه‌ای از نامه‌ ی خود آورده بود: « شهدای عزیز؛ ما مردم غیور بختیاری دوست داریم که شهر ما را با نور استخوان های شکسته ی خود مزیّن کنید...ای بندگان مخلص خداوند و ای بی اثر از نام ها و نشانه ها و ای سربازان گمنام آقا امام زمان (عج) ، ما سوخته دلانی هستیم که پدران مان رنج های بسیار در طول انقلاب و هشت سال دفاع مقدس متحمل شده اند. »

 

بسم ربّ الشهدا و الصدیقین

نامه ای به شهدای گمنام

شهدای عزیز؛ ما مردم غیور بختیاری دوست داریم که شهر ما را با نور استخوان های شکسته ی خود مزیّن کنید. شهدای گرامی؛ ما عاشق جان نثاری ها و فداکاری های شما هستیم. ای فرزندان این مرز و بوم، ما خوشحال خواهیم شد اگر میزبانی ما را بپذیرید و میهمان ما شوید. فدای آن پاره استخوان هایی برویم که در زیر هزاران خروار خاک مدفون گشته بودند.

ای کسانی که مایه ی افتخارید و نام آوران بدون نام و نشان که در موطن خود انگار در غربت هستید؛ ما عشایر بختیاری شما را هیچ گاه در غربت و تنهایی رها نخواهیم کرد. امیدواریم که ما را در تنهایی خود سهیم کنید. ای سرافرازان خطه شیر پرور ایران، ما برای حضور شما در این شهر از هیچ کاری دریغ نخواهیم کرد.

ای بندگان مخلص خداوند و ای بی اثر از نام ها و نشانه ها و ای سربازان گمنام آقا امام زمان (عج) ، ما سوخته دلانی هستیم که پدران‌مان رنج‌های بسیار در طول انقلاب و هشت سال دفاع مقدس متحمل شده اند.

ای شهدا؛ شما خوشبخت هستید و ما نگون بخت، زیرا شما با جان هایتان با خداوند معامله کردید و بهشت و رضایت خداوند را به جان خریدید، پس بر ما بد بختان نظری بنمایید که اگر شما نبودید حالا ما می بایست زیر سایه‌ ی آن کشوری باشیم که هم اکنون تسلیحات جنگی به اسرائیل می رساند و کودکان و مادران و پدران و جوانان غزه را به شهادت می رسانند. ما نیز می بایست برای جنگ با غزه به اسرائیل می رفتیم و علیه مظلومین تیغ می کشیدیم، خدایا شکر که در میان ما چنین جوانانی بوده و جان خویش را به خطر افکندند، تا ما زیر سایه ی ولایت فقیه باشیم.

مادران شهدا؛ می دانیم که از غم دوری فرزندانتان بسیار ناراحت هستید، از شما متشکریم که همچنین جوانانی را فدای اسلام کرده اید.

و حال ای رهبرم و سرور و تاج سرم، من نوجوانی از شهر لالی هستم و از شما مولایم و آقا و پاره‌ی جگرم درخواست می کنم که با آوردن شهدای گمنام به این خطه که امام خمینی(ره) در باره ی آن می فرمایند: « من هیچ گاه ایل بختیاری و سلحشوری‌هایشان را فراموش نخواهم کرد. » پس من می خواهم که با آوردن شهدای گمنام به این خطه ی دلاور خیز از میهن اسلامی، اینجا را با عطر وجودی شهداء عطرآگین و با نور آنها این شهر را منوّر بگردانید تا جوانانی که اصلیّت خویش را فراموش کرده‌اند، جرقه‌ای در وجودشان ایجاد شود و به خود بیایند و خود راه این شهداء را پیدا کنند.

اکنون قطعه شعری برای مولایم سروده ام:

ای رهبر و سرور و مولایم

شمایید بعد از خدا پشت و پناهم

از شما درخواست دارم عاجزانه

شهدای گمنام را آرید در این خانه

تو را به حق امام رضا

بهره‌ مند ساز ما را از نور شهدا

تو را بحق دردانه‌ ی زهرا(س)

این درخواست را بپذیر از ما

ما عشایر غیور بختیاری

برای موفقیت کنیم هر کاری

علی هزاریان، 15 ساله، از شهرستان لالی

29/10/87

+ نوشته شـــده در دوشنبه 1391/02/11ساعــت16:56 تــوسط عاشق شهدا |
می خوام که کمکم کنید!!!

...سلام...

من معمولا توی وبلاگ مستقیم حرف نمیزنم.

همیشه با مطالبی که مینویسم حرف های دلم رو بروز میدم.

اما این سری یه خواهشی از شما دارم...

من دنبال یه کسی میگردم که طراحی قالب خیلی خیلی جالب و خاص برای این وبلاگ بکنه.

می خوام قالبش خیلی جذاب باشه و روش خیلی قوی کار شده باشه.

چون شهدایی که براشون تلاش می کنم خیلی خاص و محشرن.

من از همه ی کسایی که این متن رو می خونن می خوام که اگه خودشون این کار رو میکنن یا کسی رو میشناسن که این کار رو انجام میده به من اطلاع بدن تا من ازشون برای این کار کمک بگیرم.

فقط خواهش میکنم که اگر میتونین حتما کمکم کنید...

طبق معمول:

یا حسین...

 

+ نوشته شـــده در جمعه 1391/02/08ساعــت21:26 تــوسط عاشق شهدا |
دل‌نوشته آوینی بر مزار یک شهید

شهید آوینی

حسین محمودیان راوی مستندهای روایت ‌فتح و کارگردان مستند زندگی امام موسی صدر در گفت‌وگو با خبرنگار فارس خاطره‌ای از سید شهیدان اهل قلم روایت کرد که به 18 روز پیش از شهادت سید مرتضی بازمی‌گردد: یکی از حلقه‌های آشنایی‌ام با شهید آوینی، شهید فلاحت‌پور بود که اردیبهشت 71 در لبنان شهید شد؛ او گروهی کار روایت فتح را در لبنان پیگیری می‌کردند که هواپیمای اسرائیل منطقه را بمباران می‌کند و ظاهراً فقط آقای فلاحت‌پور از ایران به شهادت می‌رسد.

سوم فروردین 72 به همراه جمعی که آقا مرتضی هم در میانشان بود، سر مزار شهید فلاحت‌پور رفتیم؛ در آنجا زیارت عاشورایی خوانده شد. آن زمان دبیر مقطع دبیرستان بودم؛ یادم هست شب قبل از آن، یکی از شاگردان به منزل‌مان آمد و گفت «فردا برنامه‌ شما چیست؟» گفتم «فردا جمعه است و می‌خواهیم سر مزار شهید فلاحت‌پور در روستای «چندار» حوالی کرج برویم» قرار شد وی هم با ما بیاید.

در سر مزار شهید فلاحت‌پور زیارت عاشورا خوانده شد و دوستان به زیارت شهدای دیگر هم رفتند؛ ماشین‌مان پایین تپه‌ای که شهدا دفن بودند، پارک بود؛ وقتی بچه‌ها به سمت پایین برگشتند، بنده و آقای آوینی هنوز بعد از رفتن دوستان، سرمزار شهید فلاحت‌پور ایستاده بودیم. طبق معمول ایستاده بودم تا آقامرتضی را تماشا کنم.

یکی دیگر از دوستان به نام «مرتضی» وقتی دید ما دو تا بر سر مزار تنها هستیم، یک کاغذی آورد و گفت «حسین، یک یادگاری بنویس» گفتم «این اداها برای دوران جنگ بود وقتی که هنوز می‌شد شهید شد، دیگه گذشت، دست از سر ما بردار» در این حال آقای آوینی آن دوست‌مان را صدا زد و گفت «مرتضی جان بده تا من برایت بنویسم» من در همان لحظه به حرف‌هایی که با دوستم ‌زدم، فکر می‌کردم و پشیمان شدم که چرا ننوشتم.

آن روز مرتضی نگذاشت مطلب شهید آوینی را بخوانم. هر چه اصرار کردم، گفت «تو ننوشتی، حقت هم نیست بدانی مرتضی چی نوشته».

بعد از شهادت آوینی آن متن منتشر شد که نوشته بود «عجب از ما، واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستان‌ها می‌رویم؛ مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مرده‌تر کیست؟» شهید آوینی با حقایق زندگی می‌کرد و به آن باور داشت.

در طول روز اتفاقاتی افتاد؛ وقتی از آنجا برگشتیم، همان دوستم که سوم دبیرستانی بود، پرسید «آقا، آقای آوینی چرا این‌جوری بود». گفتم «چه جوری بود؟» گفت «نمی‌دانم ولی یک جور خاصی بود». اگر کسی هم یک برخورد با آوینی داشت، متوجه حالت‌های خاص شهید آوینی می‌شد.

آشنایی با شهید فلاحت پور :

سال 1343 بود که بهروز (مهدی) چشم به جهان گشود. از کودکی حال و هوای خاصی داشت. انقلاب که به پیروزی رسید، در چشمان مهدی چیزی درخشید. چندی بعد حمله نیروهای بعثی او را به جبهه‌های حق علیه باطل کشاند. نبرد با متجاوزین روحیه مهدی را هر روز مقاوم‌تر می‌کرد. سال 1362 وارد گروه تبلیغات جنگ لشگر 27 محمدرسول‌الله شد، سودائی عجیب در سر داشت، چیزهائی دیده بود که باید برای مردم به تصویر می‌کشید، به همین علت در سال هزار و سیصد و شصت و پنج به جمع گروه روایت فتح پیوست.

 حضور در حماسه کربلای 5 برای فلاحت‌پور افتخاری باورنکردنی محسوب می‌شد،‌ بعد از اتمام جنگ به ادامه تحصیل روی آورد و در رشته سینما در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد و فعالیت‌های خودش را در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، روایت فتح، گروه تلویزیونی جهاد، صدا و سیما ادامه داد. اردیبهشت سال هزار و سیصد و هفتاد و یک برای مهدی بوی خوش سفر را به همراه آورد. او برای فیلمبرداری جنایات اسرائیل در لبنان و انعکاس وضعیت آوارگان فلسطینی به لبنان سفر کرد. اردیبهشت ماه ،ماه بهشتی در آخرین روزهای خود عزیزی را به آسمان فرستاد، و یکبار دیگر امت حزب‌الله فریاد برآوردند:«اللهم تقبل منا هذاالقربان» صبح پنج‌شنبه 29 اردیبهشت سال 1371 در منطقه بقاع غربی راکتی اسرائیلی بر پیکر خسته مهدی اصابت کرد و جسم و روح او را راهی آسمان نمود.

روحشان شاد و یادشان گرامی

+ نوشته شـــده در دوشنبه 1391/01/28ساعــت17:9 تــوسط عاشق شهدا |
شلمچه کجاست؟؟؟
  سرزمینی است که ملائک در آن

سجده می کنند و برای بوسه

زدن بر خاکش از هم سبقت میگیرند.

http://www.ahmadzade.ir/photo/images/20110305114900_img_1619.jpg

شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت ، شلمچه ، آینه ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است که از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد.

شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادتشلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحرای خشکی که دریای مواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می کند. زمین خاکی شلمچه ، زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچه است . قتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی قرار بودند و از کوچه پس کوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند.

آری ! شلمچه شاهنامه بلند شهادت است ، دیوان عاشقی است ، شعرهای سرخ ، با واژه های خون ، به وزن عشق و قافیه هایی از جنس قلب پاره پاره عاشقی و در قالب غزل عشق و مثنوی بلند شهادت » ، دیوانی که شکسته دلان عارف با قلم استخوان و مرکب خون و با خط شکسته عروج نوشتند و این صفحه طلایی تاریخ ایران اسلامی را با خون دل تهذیب شده شان تذهیب کردند. آری ! شلمچه کتاب است ، خواندنی ترین کتاب حماسه . شلمچه آسمان است سرشار از ستاره های سرخ .شلمچه بهار است لبریز از گلهای محمدی ،شلمچه دریاست ، مواج از موجهای عاشقی .

شلمچه بازار است ، بازار عشقبازی و جانبازی ، شلمچه تابلو است تابلوی حماسه و عرفان که بر تارک تاریخ ایران اسلامی می درخشد. جایگاه اهل زیارت است نه اهل زر ، زیارتگاه دلدادگانی که خود زائرانی بودند که در نیمه راه سفر عاشقی پرپر شدند و به مولای عشق پیوستند و زیباترین حدیث بندگی را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. یعقوبهای بی قراری که برای رسیدن به یوسف زیبای شهادت بی قراری می کردند و زلیخای دنیای نتوانست آنها را مفتون خویش کند. آنان که هنوز از دشمن نفس خویش رها نشده اند و دلشان در تصرف شیطان است چگونه می توانند قدر مجاهدانی را بدانند که در کوله پشتی دلشان جز عشق و ایثار نبود. آنان باید بدانند که شلمچه و شهیدانش و شاهدان و شائقان و مشتاقانش خورشید بی غروبند ، چرا که عاشورا و عاشورائیان آفتاب آسمان عشقند که هیچ ابر آلوده و تاریک یزیدی نمی تواند جلوی تابش آنها را بگیرد.

برگرفته از وبلاگ((غریب مدینه امام حسن مجتبی (ع)))

=============================================================

پ.ن:

عید یه سر رفتم شلمچه.

بدجور حال و هوام عوض شد...

یاد همه ی همرزمای سایبریم که توی این اروند کنار با هم هستیم بودم و براشون دعا کردم.

+ نوشته شـــده در یکشنبه 1391/01/13ساعــت21:17 تــوسط عاشق شهدا |
خرید سال نو به سبک رزمندگان

خاطرات رزمندگان

سر شب سید جواد ویرش گرفت که مجلس دعای توسل راه بیندازد. هر چه گفتم: «سید جان! قربان جدت! آخر کجا دیدی شب عید بیایند و گریه کنند و دعای توسل بخوانند؟» که بهم براق شد و گفت: «دعای توسل و مناجات که شب عید نداره.» دیدم حرف حق می‌زند. بچه‌های دیگر هم قبول کردند.

مراسم شروع شد. حمید لطفی و حسن اکبری هم وردست جناب سید جوادخان نشستند و دعا شروع شد. من هم کنار حمید نشستم. حمید در حال خواندن دعا بود و من چشم به مفاتیح داشتم. نور باریک سبز رنگ چراغ قوه کوچک سید جواد روی صفحه‌های مفاتیح پخش شده بود. دعا رسید به امام جواد(ع) که دیدم ای دل غافل از بقیه دعا خبری نیست! حمید سوزناک گفت: «قربان مظلومیتت آقاجان!»‌ یعنی سید جواد شروع کن، سید جواد هم روضه حضرت جواد(ع) را شروع کرد. سر تیر پوتینهایم را پاشنه بخواب پا کردم و رفتم سراغ اتاقهای دیگر بلکه مفاتیح پیدا کنم. هر جا می‌روم خبری نیست که نیست. تو بیشتر اتاقها مراسم زیارت عاشورا و دعای توسل بپا است. در یکی از اتاقها مفاتیح پیدا می‌کنم و تیز برمی‌گردم پایین. مفاتیح را به حمید می‌دهم. حمید شروع می‌کند، اما با رسیدن به امام حسن عسکری(ع) دوباره می‌بینم که خبری از باقی دعا نیست! عجب اوضاعی شده؟!

حمید باز می‌گوید: «قربان مظلومیتت آقاجان!» سید جواد مستأصل نیم نگاهی بهم می‌اندازد و روضه امام حسن عسکری را شروع می‌کند. دوباره با پوتین های پاشنه بخواب می‌روم پی یافتن مفاتیح. این بار هم دست پر برمی‌گردم. گلوی سید جواد گرفته است و با آخرین توان در حال روضه خواندن است. مفاتیح را که می‌بیند می‌زند زیر گریه. خلاصه دعای توسل به خوبی به پایان می‌‌رسد.

نمی‌دانم چه خوابی می‌دیدم که داشتم تکان می‌خوردم. چشم باز می‌‌کنم. حمید بیات بالای سرم نشسته است:

- بلند شو که لنگ ظهر شد. هی ! بلند شو!

دهن دره‌ای می‌کنم و چند مشت بر سینه می‌زنم، ‌حمید بر و بر نگاهم می‌کند.

- باز چی شده؟

- می‌خواستی چه شود؟ چقدر پول و پله داری؟

دستهایم را ستون می‌کنم و می‌نشینم. هنوز گیج خواب هستم. نگاهش می‌کنم؛ تازه پشت لبهایش سبز شده و تک و توک، کرکهای نرم بر گونه و چانه‌اش روییده‌اند. پانزده سال بیشتر ندارد. بچه‌ محل هستیم. وقتی من کلاس دوم راهنمایی بودم او کلاس اول راهنمایی بود. چهار برادرند که هر چهار نفر جبهه‌اند و فقط مادرشان در تهران مانده. پدرش سالها پیش به رحمت خدا رفته است.

سرم را پایین می‌اندازم و از جیب پیراهنم یک اسکناس پنجاه تومانی بیرون می‌کشم و به طرفش دراز می‌کنم. سر می‌چرخانم به سویی دیگر که خجالت  نکشد.

- چیه؟ برای چی قیافه گرفتی؟

وقتی ازم جوابی نمی‌شنود، می‌زند زیر خنده و می‌گوید:

«هان؟ حتما فکر کردی ازت پول قرض می‌خوام آره؟ تو آن پولهایی که ازم قرض کردی بده، باقی پیشکش. این  پول را برای خرید عید جمع می‌کنم. بچه‌ها دارند می‌روند کرمانشاه. حالا پاشو برو دست و صورتت را بشور که پدر خواب را درآوردی!

حالم گرفته می‌شود.دست می‌اندازم که پول را پس بگیرم:

- بخشکی شانس! اگر می‌دانستم...

که دستش را می‌کشد و می‌رود. بلند می‌شوم و پتوها را مرتب می‌کنم، اورکتم را روی شانه می‌اندازم و پوتینها را پاشنه بخواب می‌پوشم. پتوی ورودی اتاق را کنار می‌زنم و بیرون می‌روم. باد خنکی به صورتم می‌خورد. می‌لرزم. مور مورم می‌شود. روی ستون رو به رویی اتاق نوشته‌اند: برای شادی روح شهدای آینده صلوات! تبسم می‌کنم.

خاطرات رزمندگان

آن سوی ستون، دشت سرسبزی است که تا پای تپه‌ها و کوه‌های سر به فلک کشیده و در ابرها فرو رفته، ادامه دارد. آدم دلش می‌خواهد روی این چمنهای خیس شبنم، غلت بزند و بعد زیر گرمای خورشید آخر زمستان دراز بکشد و بخوابد. وای خواب!

ابرهای سفید و خاکستری تنگ هم مثل پنبه‌های حلاجی شده روی کوهها جا خوش کرده‌اند و منتظر تلنگر رعد هستند تا ببارند. آن هم روز اول سال نو.

چند شب پیش که به راهپیمایی رفتیم، موقع برگشتن آسمان روشن شد. وقت نماز صبح در حال قضا بود. حمید بیات گفت که همین جا وضو بگیریم و نماز بخوانیم. از یک حوضچه کوچک وضو گرفتیم. اورکتها را پهن کردیم و دو نفری مشغول نماز شدیم. رکعت دوم بودیم که باران گرفت؛ چه بارانی! چانه‌مان شد ناودانی و باریکه آب روی سینه‌مان می‌ریخت. سلام نماز را که دادیم فقط کافی بود نیت غسل شهادت بکنیم!

از پله‌ها پایین می‌روم. پله‌های یکی از ساختمان های شهرک آناهیتا که حالا شهرک شهید باهنر نام گرفته است؛ در پنج شش کیلومتری کرمانشاه.

بچه‌ها فوتبال بازی می‌کنند. طرفداران دو تیم هم با هیجان مشغول رجزخوانی و تشویق هستند. یکی از بچه‌های کوچک اندام می‌رود تا یکی دیگر را که درشت هیکل و قد بلند است دریبل کند که بسیجی درشت‌ اندام دست می‌اندازد و او را مثل کودکی بلند می‌کند و می‌اندازد روی دوشش و خودش در همان حال می‌دود و گل می‌زند. صدای خنده و سوت و صلوات یکی می‌شود. بوی خوش بهار را می‌شود از ورای بوی عرق تن آنها استشمام کرد. دست و صورتم را آبی می‌زنم و برمی‌گردم.

بعد از چند روز برای اولین بار است که می‌بینم بچه‌ها می‌خندند و به جنب و جوش افتاده‌اند و سرخی به لبها و لپهایشان افتاده است. دو - سه روز پیش که بلندگوها به آواز درآمدند و خبر شروع عملیات «والفجر 10» را آن هم در منطقه غرب کشور دادند، حال همه گرفته شد؛ حتی خبر فتح «حلبچه» هم آمد، بچه‌ها بیشتر پکر شدند. این درست که هنوز دو ماه از عملیات بیت‌المقدس 2 در کوههای پربرف و یخ زده «الاغ لو» نمی‌گذرد و حتی هنوز بچه‌هایی هستند که دست و پایشان آنجا یخ زد و بعضی انگشتانشان از سوز سرما سیاه شد و مجبور شدند آنها را به تیغ جراحی بسپارند، اما باز هم هر گلی بویی دارد و هر عملیاتی صفایی دارد. در شهادت باز است و وقت مغتنم. حال هم خبر رسیده که تا یکی - دو روز دیگر جا کن می‌شویم و به منطقه عملیاتی می‌رویم.

بچه‌ها سرگرم خانه تکانی هستند: پتوها در فضای آزاد تکانده می‌شود. لباسها شسته می‌شود،‌ در و دیوار، دستمال کشیده می‌شود و موها کوتاه می‌شود. عید است، عید!

خاطرات رزمندگان

حمید می‌گوید که بچه‌های گروهان هجرت تمام گردان را به ناهار دعوت کرده‌اند و قرار است هنگام سال تحویل دور هم باشیم. بچه‌هایی که برای خرید رفته بودند، برگشته‌اند و با جدیت و سرسختی مانع از پاتک زدن، به پاکتها و جعبه‌های میوه و شیرینی می‌شوند. قند تو دلمان آب می‌شود که کی به این جعبه‌ها و پاکتها می‌رسیم! توی یکی از پاکتها حنا است؛‌حنا برای روز عملیات.

نزدیک ظهر است که می‌رویم طبقه بالا،‌ بچه‌های گردان در ایوان تنگ هم در دو ردیف نشسته‌اند و گرم صحبت و بگو بخندند راهرو دراز است و جا دار و همه در آن جا شده‌ایم. ظرفهای شیرینی و میوه، آن وسط، برایمان ابراز ارادت می‌کنند و ما با چشم و لبخند به آنها می‌فهمانیم که حسابتان را می‌رسیم!

از رادیوی کوچک و سیاهی که بالای ایوان گذاشته‌اند،‌ صدای تیک تاک ساعت شنیده می‌شود. هر چند لحظه‌ گوینده می‌گوید که تا تحویل سال فلان دقیقه و ثانیه مانده است.

سید جواد می‌گوید: «رفته بودم پیش بچه‌های تخریب. برای خودشان سفره هفت سین درست کرده‌اند که منحصر بفرد است. 1- مین سوسکی2- سرنیزه 3- سمبه اسلحه 4- سیم خاردار 5- سی - چهار (4- C نوعی ماده انفجاری)‌6- سیمینوف 7- سوزن»

- آغاز سال یکهزار و سیصد و شصت و هفت هجری شمسی!

آهنگ نوروزی پخش می‌شود و بعد دعای: «یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال» و دیده بوسی آغاز می‌شود. ارجحیت با پدران و برادران شهداست و سادات و فرماندهان. بدنم می‌لرزد. حالی عجیب دارم. پیام امام خمینی پخش می‌شود. تا فرمانده تعارف می‌‌کند که میوه و شیرینی بخوریم در یک آن ظرفهای شیرینی و میوه مثل دل مومن پاک می‌شود! فرمانده از کسانی که صدای خوبی دارند دعوت می‌کند تا برای بچه‌ها شعری با صدای خوش بخوانند. تا سید جواد می‌آید به خود بجنبد، یک نفر دیگر شروع می‌کند به خواندن. فکر کنم خروسک گرفته! اگر صدای خوش این است، من با صدای کلفتم از او بهتر می‌خوانم.

بچه‌ها هر چند چیزی نمی‌گویند اما لب می‌گزند و بعضا کرکر می‌خندند. آن بنده خدا هم از رو نمی‌رود و سرمان را درد آورده است. دستش را گذاشته بغل گوشش و چنان صدایی بیرون می‌دهد که مرا یاد سیراب شیردان فروشهای سیار در کوچه پس کوچه‌های جوادیه می‌اندازد.

یکی از ته راهرو می‌گوید: «بچه‌ها کسی روغن گریس سراغ ندارد!» همه می‌زنند زیر خنده. اما آقای خوش صدا هنوز در حال لرزندان پیکر نازنین حافظ شیرازی در قبر است! چند شکلات به سر این خوش صدا می‌خورد. محل نمی‌گذارد. به یکباره، باران قند و شکلات و سنگریزه به سوی آقای خوش صدا باریدن می‌گیرد. یک تکه قند به حلق آقای خوش صدا می‌خورد و به سرفه می‌افتد و ما از صدای گوش خراشش راحت می‌شویم. همه می‌خندند حتی فرمانده گردان.

خاطرات رزمندگان

سفره ناهار پهن می‌شود و مشغول خوردن ناهار می‌شویم. یاد یکی از بچه‌ها می‌افتم که در گردان حمزه مسئول دسته بود. او تعریف می‌کرد: «یادش بخیر! عید بعد از عملیات کربلای پنج بود. یعنی پارسال. روز سیزدهم فروردین بود و تازه از صبحگاه برگشته بودیم که بچه‌ها دوره‌ام کردند که برویم سیزده بدر! هر چه گفتم: چه سیزده بدری؟ این حرفها چیه؟ ول کنید بابا! که اصرار و التماس کردند که الا و بالله باید برویم. از تدارکات ناهار گرفتیم و رفتیم لب رود کرخه. جای باصفایی پیدا کردیم. بچه‌ها تاب درست کردند و آخر سر، ما را هم که قیافه گرفته بودیم که مثلا مسئول دسته‌ایم به وسوسه انداختند. موقعی به خودم آمدم که دیدم تاب می‌خورم و می‌خندم. ناهار را میان گل و چمن، لا به‌لای دار و درختها فرستادیم به خندق بلا. بچه‌ها به شوخی سبزه گره می‌زدند و آه می‌کشیدند. کلی خندیدیم و عصر برگشتیم اردوگاه. یک هفته نشد که تو عملیات «کربلای هشت» خیلی از آنان به شهادت رسیدند.

خاطرات رزمندگان

با سر و صدای بچه‌ها به خودم می‌آیم. بچه‌های تبلیغات در حال پخش عیدی هستند. اسکناس‌ها تبرک شده حضرت امام که مثل طلا و جواهر در دست می‌چرخند و چشمها را به نمی‌ اشک مهمان می‌کند. بچه‌ها دم می‌گیرند که :

فصل گل و صنوبره

عیدی ما یادت نره!

فرمانده می‌خندد و با تکان دادن دست، بچه‌ها را ساکت می کند و می‌گوید: «باشد، باشد، اما عیدی شما این است که دو تا سه روز دیگر می‌رویم عملیات» بچه‌ها صلوات می‌فرستند و چند نفر سوت بلبلی می‌زنند. همه می‌خندیم. صلوات پشت صلوات.

می‌روم وضو بگیریم که باز چشمم می‌افتد به ستون رو به رو که رویش نوشته: «برای شادی روح شهدای آینده صلوات.»

راوی: داود امیریان

+ نوشته شـــده در شنبه 1390/12/20ساعــت23:51 تــوسط عاشق شهدا |