X
تبلیغات
والفجر8

برای دیدن پروفایل من اینجا کلیک کنید.

وبلاگ دوستانه و فامیلیه ما:50 از 313

+ نوشته شـــده در چهارشنبه 1391/02/13ساعــت0:0 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
ای شهید

ای شهید، ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای!

      دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش...

"سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی"

+ نوشته شـــده در چهارشنبه 1391/02/13ساعــت0:0 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
فقط به بهانه ي عمو حميد...
سلام...

سلامي بعد از ماه ها...

سلامي فقط به خاطر عمو حميد...

سلامي فقط به بهانه ي عليرضا...

من اينقدر مشغول درس و مدرسم كه واقعا از اين نعمت الهي محروم شدم و به درسم دارم ميرسم كه خداكنه توي اون موفق بشم...

اين اولين ثانيه هاي روز سالكرد شهادت عمو حميد و عليرضاست كه دارم مي نويسم.

من كه باز هم مثل هر سال نيستم كه برم سر مزار عمو حميد و روز تولد و شهادتش رو كنارش باشم اما حداقل ترو خدا اكه كسي دزفوله و امروز رفت شهيد اباد دستشو بزاره روي مزار عمو حميد و بكه اينم به جاي دست غزاله روي مزار عمو....

هر كي رفت به عمو بكه اون اونور كشور جشمشو بعد از رحمت خدا و دعاي بدر و مادرش بسته به كمكاي عموش...

نكنه يه وقت تنهاش بزاره يادش بره همجين برادرزاده اي رو!!!

الان فقط ميتونم بكم:

بابا بزرك و ننه عزيز تر از جانم،شهادت سرو رشيدتون مباركتون؛مباركتون اين تربيت حسيني...

فقط ميتونم بكم:

عمه ي عزيزم:

شهادت دلير مرد ميدان نبردت،بسر خوش فكر و ياور مهديت مبارك.مباركت باشه اجر زهراييت.كه الحق كاري كرديد ،صبري كردي،كذشتي كرديد كه انصافا كاري حسيني و زهرايي بود.....

نمي دونم كسي بعد از اين همه مدت هنوزم مياد اينجا يانه...


ولي اكه كسي اومد و حتي جند روز ديكه اين رو  خوند بازم ازش ممنونم و شرمندم كرده!!!!

ايشاا...جبران كنم...

فقط ترو خدا برا من دعا كنيدا!!!!

دعا كنيد كه ايشا...بشم:


خانم مهندس غزاله كياني،دانشجوي دانشكده فني دانشكاه تهران

خيلي برام وقت نمونده ها!!!!!!!

اما بازم هر جي قسمت باشه...

(بابت اشتباه هاي نوشتاري هم معذرت.از ايبدم بيشتر از اين توقع ندارم!!!)

يا حسين.....

+ نوشته شـــده در یکشنبه 1392/11/27ساعــت0:23 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
اغاز سال کنکور...
سلام.....

بعد از مدت های طولانی سلام....

فردا ۱ مهر سال ۱۳۹۲ ست.

یعنی اغاز رسمی سال تحصیلی من که کنکور دارم.

یعنی سال دیگه این موقع حدود ۱ ماهه که معلوم شده من بالاخره یه دانشجوی خوب توی یکی از دانشگاه های خوب این مملکت شدم یا نه.

توی این ۳ ماه تابستون ۲ ماهش رو مدرسه رفتم و رسما شدم یه دانش اموز کنکوری.

خودم همیشه اینقدر از دانشجو شدن و حال و هواش برای همه تعریف کردم و با شور و هیجان حرف زدم و از علاقم به مهندس شدن به همه گفتن که همه دیگه باورشون شده که من با خیال راحت دارم درس می خونم تا یه مهندس بشم.

خودم هم راستش رو بخوای تا امسال همین فکر رو داشتم و با شور و هیجان از این دوره حرف می زدم که بیام و درس بخونم و بشم یه مهندس کیانی محشر.

حتی اینقدر خودم به خودم مهندس کیانی مهندس کیانی گفتم که دیگه دوستام و معلم هام هم باورشون شده و توی مدرسه دوستام و معلم هام مهندس صدام می کنن!!!!!

اما الان میترسم.....

نمی دونم این ترسه برای چیه اما واقعا می ترسم.

از اخرش می ترسم......

.

.

.

 

اما با همه ی این ترس ها نمیتونم این ارزو رو از توی سرم بیرون کنم که من سال دیگه رتبم بیاد و بعد هم جواب های اصلی بیاد و من شده باشم:

 خانم مهندس غزاله کیانی دانشجوی مهندسی .... دانشکده فنی دانشگاه تهران

حتی فکر نرسیدن به این ارزو هم واقعا برام سخته،یعنی در واقع به مخیله ام هم نمی گنجه که همچین اتفاقی نیافته و من توی یه دانشگاه دیگه قبول بشم....

واقعا برای رسیدن به این ارزوی بزرگ خیلی خیلی به دعای همه تون احتیاج دارم.

تروخدا برام دعا کنید که توی این سال سخت کم نیارم و اینقدر خدا کمکم کنه که ۹ ماهه دیگه بتونم با دادن یه کنکور ۳ ساعته به همه ی این ارزوهای بزرگ برسم.

که اگه نرسم...

واقعا تو زمان هایی که مدرسه ام شروع میشه وقت نمی کنم بیام و به اینجا سر بزنم اما چون همیشه حرفای شما ها بهم قوت قلب میده و واقعا مشتاق خوندن حرف های دوستانتون هستم حتی شده با گوشیم میام و نظراتون رو می خونم.

پس ترو خدا تنهام نزارید.سال خیلی سختی جلوی پاهامه.

واقعا این که بدونم یه سری دوست دارم که به فکرم هستن و اونام این مرحله رو با موفقیت گذروندن و الان دارن به من کمک می کنن و بهم با حرفاشون دلگرمی میدن خیلی خیلی حالم رو خوب می کنه.

دعا یادتون نره ها....

و مثل همیشه،با ذکر همیشگی که مطمئنم نصف مشکلاتم به خاطر این اسم و بزرگیش حل شده حرفم رو تموم می کنم:

. . . . یا حسین . . . .

+ نوشته شـــده در یکشنبه 1392/06/31ساعــت11:4 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
<<< یادت باشد >>>

 

یادت باشد « سهمیه ای» دختری نیست که به ناحق صندلی مردودی های کنکور را اشغال کرده

 

«سهمیه ای» دختری ست که وقتی تو در کلاس های گاج و قلم چی نشسته بودی

 

او در ناصرخسرو به دنبال دارو برای پدر جانبازش بود

 

همان دختری که وقتی نیمه شب کنج خانه میخواست درس بخواند

 

ناله های پدر روحش را خراش می انداخت

 

دخترکی که روز کنکور با سرفه های پدری شیمیایی بدرقه شد

 


دل تنگ نوشت:

همه به فریادم می رسند … کاش کسی به سکوتم می رسید!

+ نوشته شـــده در شنبه 1392/04/08ساعــت20:0 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
صعود به جام جهانی

                                

  خبر فوری                               خبر فوری

 

برد ۱-۰ تیم ملی ایران در برابر کره ی جنوبی و صعود مقتدرانه به جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل را به همه ی ملت ایران تبریک می گم.

http://www1.fc-perspolis.com/image/getthumbnail/id/11196/size/large

تبریک به تمام ملت غیور و همیشه در صحنه ی ایران

+ نوشته شـــده در سه شنبه 1392/03/28ساعــت22:48 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
انتخاب شد...
بعداً نوشت:

راستی امروز به لطف خدا کارنامه ی پایان دوران ۱۲ ساله ی تحصیلیم رو گرفتم.

خدا رو هزاران هزار بار شکر که تونستم با موفقیت این مرحله از زندگیم رو پشت سر بزارم.انشاا... که بقیه اش هم با عنایت خدا و دعای همیشگی شما دوستای عزیز تر از جانم طی کنم.

اما فعلا میتونم خودم رو اینجوری معرفی کنم:

برادر زاده ی عمو حمید

دیپلم ریاضی فیزیک با معدل کتبی ۰۱/۱۹

خدا رو هزاران هزار بار شکر...


سلام...

بار اخری که دست به قلم شدم برای این سنگر،انتظار ساعت به عدد های تک رقمی کشیده بود.

اما الان...

"انتخاب شد"

...البته با اقتدار و صلابتی که همیشه از مردم این آب و خاک انتظار می رفت...

"انتخاب شد"

مردی که برای ۴ سال اینده بعد از اقا تصمیم گیری می کنه انتخاب شد.

انتخاب شد تا برای ۴ سال بتونه حق خودش رو به این انقلاب و شهدا ادا کنه.

ممکنه کسی که انتخاب شده و با رای مردم همین ملت بالا اومده باب میل من و خواسته ی خیلی های دیگه نبود اما اگه ما پیرو راه رهبریم باید ایمان داشته باشیم که حتما حکمتی بوده که این صفحه از دفتر بزرگ انقلاب اینجوری رقم خورده.

مهم نیست اسم و رسم اونی که میاد روی کار چیه و کسوتش چیه...

مهم اینه که باید تا اخرین روزی که توی این مملکت به عنوان مرد دوم این کشور تصمیم گیری می کنه "خادم" این ملت و مردم باشه و با رای و نظر اوناست که به این مقام رسیده.

با رای این مردمی که بی چون و چرا بچه هاشون رو فرستادن جلوی توپ و تانک و گلوله ی دشمن اونم برای امر خدا و حکم جاد رهبرشون و دم نزدن.

مردمی که سالیان سال خیلی هاشون اسیر شدن و و دم بر نیاوردن.

جانباز شدن و اعتراضی نکردن.

باید بدونه که نفس این مردم "حرمت" داره.

پشت رایشون و حقشون یه خدایی وایساده که تا دنیا دنیاست دست گرمش و عنایتش رو از این مردم بر نمیداره.اینا همه اش به حرمت همون شهدا و ازاده ها و جانباز هاییه که این ملت دادن.

به حرمت مادرای شهدا،پدرای شهدا،همسران شهدا و فرزندای شهدایی که دارن توی این اب و خاک نفس می کشن.

پس اقای رئیس جمهور وقت....

بدان که این مرز و بوم حرمت داره و از همه مهم تر اعتبار....

پس انشاا... که در" کنار این ملت" راه بری و برای اون ها خدمت کنی که ملت ما هم همیشه ثابت کردند که یار و یاور همیشگی مسئولین درستکار این کشور اند.

و انشاا... که روزی را نبینیم که نه تنها شما،هیچ کسی نیاید و در مقابل این مردم باایستد که مردم ما به کمک همون خدا و امام زمانی که دارن جوابش رو خوب دادن.

همه ی مردم این اب و خاک این رو میگن و همه ی جهانیان هم میدونن که :

                                 هر که با یار علی در افتاد    ......

مردم کشور ما یار علی اند.

انشاا... که خادم این مردم باشید تا مردم هم همگام شما باشند.

باز هم از طرف یکی از کوچولو ترین مردم ایران که حتی حق رای هم نداشت(!!!!) از تمام ملت ایران تشکر می کنم که با اقتدارتون ،با حضورتون و با قدرتی که همیشه از خودتون نشون دادید غرور ملی مون رو صد برابر کردید و چشم دشمنان این انقلاب و این ملت رو کور کردید.

پس باز هم:

<< دست مریزاد ملت دوست داشتنیه ایران >>

+ نوشته شـــده در یکشنبه 1392/03/26ساعــت22:49 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
حماسه سیاسی...
الان که دارم می نویسم کمتر از ۹ ساعت مونده...

مونده تا مردم ما برای یازدهمین بار مرد دوم کشورشون رو با اقتدار انتخاب کنن.

مونده تا یه مرد از بین این همه ادمای جور و واجور و فکر و کار و حرف های متفاوت انتخاب بشه و جای اسمشو توی برگه های سفید مردم کشور ما محکم کنه...

ما که رای نمی دیم...

اما مطمئنم که فردا ۵۵ ملیون از مردم همیشه استوار و غیور ملت ما، از کوچه پس کوچه های یه روستای کوچیک توی یه منطقه ی محروم تا خیابون های بزرگ و اصلیه تهران میان و رئیس جمهور خودشونو انتخاب می کنن.

البته باید به کاندیدای شورای شهر هم یه توجهی کردها!!!!!

تا اون جایی که من خبر دارم (و البته بعضی جاها رو هم دیدم)و نمی دونم چه قدر توی همه ی شهرستان ها صدق می کنه شنیدم که توی شهرستان ها بازار تبلیغات برای شورای شهر خیلی خیلی داغ تر از ریاست جمهوری بوده...

من وقتی شنیدم که دزفول فقط ۱۳ تا نماینده ی شورای شهر داره و ۱۳۷ نفر کاندید شدن خیلی خیلی تعجب کردم.اما خوشحالم که توی همه ی شهر ها اینقدر شور و شوق وجود داره و همه تلاش می کنن تا جایی که می تونن به انقلاب و مملکتشون خدمت کنن.

انشاا... که اول خدا،دوم امام زمان مثل همیشه ی تاریخ این ملت که پشتشون بودن بهترین هارو براشون رقم میزنن.

و انشاا... که همه بتونن با انتخابشون دل امام زمان و مقام معظم رهبری رو شاد کنن.

پس این بار همه با هم و با انگشت های رنگیشونه که میگن:

                                                                   . . . . یا حسین . . . .

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 1392/03/23ساعــت23:37 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
بازگشت دوباره...
سلام...

خدا رو صد هزار مرتبه شکر...

به لطف خدا و دعای تک تک شما دوستای گل و همراه های همیشگی من امتحاناتم تموم شد.

اونم امتحانات نهایی سوم ریاضی!!!!!!!

خدا رو شکر فکر کنم نمراتم به همون خوبی ای میشه که تصورش رو می کردم و از خدا می خواستم!!!!

و در این مدت از اونجایی که به جز کتاب هام چیز دیگه ای رو نمیدم نتونستم اینجا کاری بکنم.فقط هر چند وقت یکبار می اومدم و نظرات بعضی از دوستان رو می خوندم و شرمنده تر از قبل می شدم که اینقدر به من لطف دارن و همیشه میان...

اما انشاا... توی این ۱ ماهی که تعطیلم بتونم به کمک همه ی شماها تمام کم کاری های این مدت رو جبران کنم.

ایشاا...

ایشاا... که هم خدا کمکم کنه و هم همه ی شهدای خانواده ام مثل عمو حمید و عمو عبدالحسین و دایی ابوالحسنم کمکم کنن و بتونم از شرمندگی اونا و شرمندگی شما در بیام...

البته انشاا... توی این مدت کمی که تا حماسه ی سیاسیه دوباره ی این آب و خاک مونده بتونم حداقل اندکی سهم خودم رو ادا کنم.

والا ما که حق رای نداریم!!!!اما از کسی که حق رای داره به خدا کم نداریم و فقط ۱ سال کم داریم!!!!ما که تلاشمون رو می کنیم تا هم خودمون کاندیدای ""اصلح"" رو بشناسیم و هم به دیگران بشناسونیمش!!!!اما انشاا... همه بتونیم دین خودمون رو به این انقلاب و این شهدایی که خونشون ریخته شد و ما داریم روی خون اون ها قدم میزاریم و زندگی می کنیم ادا کنیم و خون اون هارو هدر ندیم.

حداقل مایی که (البته اول از همه خودم رو میگم!!!) اینقدر دم از خون شهدا میزنیم و از اون ها طرفداری می کنیم حقشون رو ادا کنیم و برخلاف ارمان های اون ها رفتار نکنیم...

هر کی به نظرش من دارم حتی یک کلمه هم در این مورد اشتباه می گم حتما بیاد و با صراحت کامل بهم بگه!!!!!

پس باز هم مثل همیشه و بعد از مدت ها:

                                                        . . . . یا حسین . . . .

 

+ نوشته شـــده در شنبه 1392/03/18ساعــت22:30 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |
او من را از قمارخانه نجات داد
روزی ساعت سه که به قصد رفتن به قمارخانه از منزل بیرون آمدم، در بین راه با شهید کیانی برخورد کردم. از من پرسید: کجا می‌روی؟ گفتم: قمار خانه. یکباره شهید به نشانه سکوت دستش را بر دهان مبارک گذاشت و به من گفت: نرو و از این کار دست بکش و توبه کن. از من پرسید که آیا در این راه پولی از دست داده‌ای؟ گفتم: بله مقداری از پولم را باخته‌ام. گفت: من جبران می‌کنم.

بلافاصله سوئیچ خودرویی را در دستم گذارد و دستم را محکم فشرد و گفت: بگیر و شروع به کار کن. چون گواهی نامه نداشتم قبول نکردم. پرسید: آیا منزل داری؟ گفتم: بله ولی خانه من در گرو شهرداری است. گفت: منزلی در فلان منطقه است؛ مال تو. باز نپذیرفتم و گفتم: من بچه منطقه قلعه هستم و عادت به آنجا دارم. او می‌خواست به من پول دهد اما قبول نکردم و گفتم: مقداری دارم.

چند روز بعد با نیسان آمد. من را سوار کرد و به ‌دامداری خودش برد و به برادرش گفت: از گوسفندهای چاق داخل نیسان بگذار. یکی یکی گوسفندان را داخل ماشین گذاشت تا ماشین کامل پر شد و من با تعجب در حال نگاه کردن بودم که یکدفعه شهید گفت: این‌ها را بگیر و به عنوان سرمایه اولیه ‌‌شروع به کار کن و هر وقت هم از لحاظ مالی مشکلی داشتی، من هستم. نیازی نیست به کسی بگویی.

او این سرمایه را در اختیار من گذارد و گفت: برو دنبال کار و دیگر دنبال کار خلاف نرو. من هم اطاعت کردم و رفتم دنبال کار. به کار خرید و فروش گوسفند پرداختم و با این کار وضع مالی خوبی پیدا کردم و برای خودم خانه‌ای خریدم. ازدواج کردم و زندگی‌ام به سرعت سر و سامان گرفت که این را نخست مدیون خداوند متعال و دوم شهید عبدالحسین کیانی هستم.

با شرمندگی نوشت:
به خدا نمی دونم از خجالت باید چی بگم.
به مخیله ام هم نمی رسید که زمانی برسه که من مدت های به این طولانی اینجا رو خالی بزارم و هیچ مطلبی نزنم.
اما اینقدر این چند وقته سرم توی کتاب و درسه که به خدا وقت هیچ کاری ندارم.این سنگر که دیگه جای خودشو داره!!!!
به جون خودم تا ۷ شب میمونم مدرسه و درس می خونم.بلکه امتحان نهایی هامون رو خوب بدیم و دانشگاه هم اونی که می خوایم(( که البته به جز دانشکده فنی دانشگاه تهران نیست!!!!)) قبول بشیم.
فقط خیلی برام دعا کنیداااا!!!!!!
یکی از دوستای گلمون اومد و گفت که این چند وقته اینجا متنی به جز عذر خواهی نزدی!!! اما باور کنید دست من نیست وقتی که اینقدر کوتاهی (البته ناخواسته) می کنم راهی به جز عذر خواهی ندارم!!!
البته از اونجایی که همه ی شما ها این دوران "طاقت فرسا" ی امتحان نهایی و کنکور رو گذروندید امیدوارم که ازم دلخور نشید!!!!
حالا بعد این همه عذر خواهی بریم تو کار تشکرات:
یه عده از دوستامون هستن که هر از گاهی بهمون سر میزنن و کمتر متوجه نبود من میشن اما بازم از اونجایی که خیلی لطف دارن تاخیرم رو متذکر میشن که من واقعا ازشون ممنونم.
اما یه عده از بچه ها هستن که خیلی خیلی""پیگیرانه"" باهام هستن و همیشه باهام توی همه ی مراحل هستن که البته ما که نبودیم اونا هم کم لطفی نکردن و کمتر اومدن!!!((شوخی کردمااا!!! به دل نگیره کسی!؟!؟!؟!؟)) اما بازم از اونا به خاطر همیشه و همه ی زمان هایی که میان و واقعا میگم ،مایه دلگرمیه منن برای ادامه ی این راه ،ممنونم.
 
. . . یا حسین . . .

+ نوشته شـــده در سه شنبه 1392/02/17ساعــت21:7 تــوسط برادر زاده ی عمو حمید |